آخرین لحظه های فصل خزان را پر از خش خش آرزوهای قشنگ. برایت آرزو دارم. یلدایت مبارک گلم. دلیلی ندارد . فکر میکنم دیگر هیچی بین ما نمانده . نه عشقی از تو نه خاطره ار تو و نه نگرانی از دست دادن تو. من هم نمیدانم چه به سر عشق مان آمد. چی شد همه آن خاطراتی را که بدون حس آن لحظه هام گذری نداشت. چی شده آن همه مهربانی و مروتیکه در مقابل تو داشتم. شاید دیگر ترا نخواهم . خوشم که مسولیت را به درستی انجام دادم. دیدی تا اخیر هیچی برات نگفتم. نگفتم من برای تو از همه چیزم گذشتم. زمانیکه حرفی ناگفته به وسعت عشقی مان داشتی . دیگر خبر از حرف و کلمه در آن باره نیست. کلمات برای تعریف و تمجید ترا همه در قلبم به آتش کشیدم. امروز هم خواستم یک چیزی برای رهایی از نگرانی خودم بنویسم . مشکل بود تا خودم را راضی به این کار کنم. اما عاقبت باید چنین میشد. تو هم کوشش کن دیگر ازم خود داری نکنی . تمام سیع و مرحمتت را بکن را باز به شکل و نیرنگی خودت را همانطور که از نگاهام پنهان میکردی پنهان کن. چون حالا من نمیخواهم چهره ملعوس ترا بینم. و باز آن خاطرات را که بیشتر از سه سالم را در پای تا سوختم دوباره تازه کنی. من که خیله وقتی تا آخرین توانم از ذهنم انداختمت بیرون. تو هم بعد از این خودت را آفتابی نکن برام. هرچی بود فراموش کن. فقط میخواهم یک چیز را بدانی که بعد از این برای هیچکی از خود گذری نمیکنم. و همه را به چشم تو میبینم. تو ایکه عشقت بغض را در رگ و خونم جاری ساخت. تو ایکه از آن همه عشق فقط هیچی را نصیبم کردی. به سلامت . صبر کن صبر کن عشق تو تفسیر شود بعـــــــد برو یا دلم از ماند تو سیر شود بعد بــــرو خواب دیدی که دلم دست به دامان تو شد تو بمان تا خواب تو تعبیر شود بعد برو لحــــــظه باد ترا خوانـــــــــــد که با او بروی تو بمان تا به یقین دیر شود بعد بــــرو صبر کن عشق تو زمین گــیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعــــــد برو تو اگر کوچ کنی بغض خدا میشکنـــــــــــد تو بمان تا گریه به زنجــیر شود بعد برو بیوفا بیوفاترین روزهای من دنیای من است! بی رمقترین شبهای من شبهای بی تو بودن! دلم از دوریت گرفته زخم هائی' بیوفایی تو داره آزارم میده کاسه صبرم لبریز شده میخواهم بمیرم . این نوای من است نوای بی درد! که داره می میره از درد میمیرم و میرم . این عذاب من است میروم که نگوید نامردی نگوید خالی شده! از هرچی دردی میرم تا به قیامت میرم تا بی نهایت میروم تا نمانه نامی . این سرنوشت من است دلم گرفته آسمان . دنیای من بی نام و نشان دنیای تو . دنیای من دنیای من بی تو میخوام برم . برم تا آنجایکه نمانه اسمی ازمن این تصمیم من است! میرم تا نهایت . اما تو باید تو نباید . منم شاید یک هفته است . درد دلم تمامی نداره دیگه پایانی نداره . حتی دلم جوانی نداره گریه من . دریای تو دردای من . قصه های تو من میرم . تو بمان بمان شاید بیاید فکرم سراغت
شاید بیاید بدیهای تو یادت یادت بیاید دردای من . درد های من! شبهای من! هرچی بگویم غم هایم کم نمیشه دردای دلم سهل و کم رنگ نمیشه
دیگه بس است . تا تمام نکنم تمام نمیشه این عادته من است ماندم چیزی ندیدم برم شاید چیزی بینم ... بنام آنکه عشق را به دلها آفرید با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما عزیزان
خوشبختی شما عزیزان آروزی بنده بوده. و امید وارم که روز های خوب و خوشی داشته باشید. حال و روز خودم بد تر از گذشته و دارم از بغض سکته میکنم . نمیدانم چرا اینجوری شده ام ؟؟ این چه حالی و روز است که من دارم. از کی رنجیده ام؟ کی رنجانیده
ام؟ من از خودم
رنجیده ام . آری درست شنیدی از خودم از دلم از عقل و هوشم گیله دارم . یادم است
اولین روزی که مغزم دستور داد عاشقش شوم . و همیشه به
او فکر کنم اولین
باریکه مغزم دستور دوست داشتن او را داد و یک دل نه صد دل عاشقش شدم آری ! یادم
است روزی خوبی
بود روزها
خوب میگذشت! بی خبر از آنکه روزی اینقدر به او وابسته بشم که نتوانم احساسم را
کنترول کنم. بیخبر از
بی وفایی هایش شاید گناه
خودم بود که عاشقش شدم. ندانستم تا
این حد بی رحمی. عزیز ترینم , عشقم را نا
دیده گرفته دوست
داشتنم را به حساب سادگیم گذاشته تا بی
نهایت دوستش دارم از خودم
برای عشقش گذشته ام اما با این
همه مهرابانی و عشق قابل
نمیداند که با یک پیام تمام درد هایم را دوا کند خواستم بی
بینمش اما جوابی نداد..... خواستم
بفهمانم برایش که از جونم برایش گذشته ام. اما
......... اما امانم
نداد ... گفتم بگذار
تا اظهار کنم که تو دنیای منی . منتظرم
گذاشت...... مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوست داشتن است! از جنایت ها و مکافات که به تو عزیزترین کسم ختاب میکنم چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش میسازند . به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سیاه و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است. می خواهم در رنگ سرخ شده روی گونه های تو جا بگیرم, یا دررنگ سیاهی شده , روی زلف تو بنشینم, اما هی از آنکه بخت و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، این جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و آرزو های تو است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
پس ای یگانه آغوش گرم زندگی ام! و ای تنها پناه شب های تنهایی ام! و ای تنها کسی که هیچگاه احساس مرا بی جواب نگذاشته ای ، دیگرهیچ نمیگویم و سخن کوتاه می نمایم ، لب روی لب نهاده و سکوت اختیار میکنم ، تا تو در سکوت من فریاد های دوست داشتنم را بشنوی وببینی که چگونه با نگاهم ، نگاه آمیخته از عشق ، از فرق تا قدم تو را بوسه باران خواهم کرد و از عمق جان و هویدای وجودم دیوانه واربعد از خدا(ج)، همان که تو را اینگونه محبوب و مجذوب عالم ، از آدم تا خاتم کرده است فریاد میزنم که تو را دوست دارم ای گل نازم هزاران سلام خدمت مادر گرامی ام و تمام مادران گرامی . از صمیم قلب روز مادر را به همه مادر های گرامی تبریک و تهنیت عرض میدارم. آرزو دارم تا همیشه در خدمتت باشم و بتوانم تمام زحمت های را که با من متقبل شدی جبران کرده و بتوانم رضایت خاطر ترا بجا آرم. سلام عزیزم مرحم زخم هایم تمام آرزو هایم ... گلم که نامت از گل است . خیلی وقتی به دیدارت نیامده ام. این را از بیوفایی ام فکر نکن . نگو بی وفا بودی . هر روزی که خورشید نورش میتابد . هر لحظه که از عمرم میگزرد در یادم بوده ای و برای همیشه استی . بخدا تقصیر من نیست .روز گارم با من یاری نمیکند . جز فکر نداشتن و غم از دست دادن تو هزاران غمی که همیشه از دنیا بیزارم میکند. اما باز هم تا ترا دارم و تا جان دارم در پای عشق تو ایستاده خواهم بود. اگر خدا خواسته اگر خدا یاری ام کند نمیگزارم بجز من به پای کسی دیگری پیر شوی. با این همه بی وفایی و ناساز گاری دنیا به امید عشق تو به زندگی ادامه میدم. چاره ای نیست چاره نیست واقعآ با آدم های..................... اما چاره جز این ندارم خواستم با ندیدنت یک زره ای از درد هایم را کاهش بدم اما دیدم نمیشه. خیلی وقتی که احوالی از تو ندارم شاید دلگیر شده باشی .شاید بد گمان شده باشی . شاید هم فکر کنی از یادم رفتی ای اما بخدا این طور نیست . دنیا تنگ گرفته برام . خودم نمیدانم چطور در این مدت بدون دیدار روی ماه تو زنده مانده ام .چطور از خودم دلگیر نباشم . دعا کن برایم . بخدا نمیتوانم به تصویرت نگاه کنم . خیلی دیر است چشمایت را به تماشا نکشیده ام . دیر وقتی به جواب سلامت پاسخ نداده ام . دیر وقت شده از فراق ندیدنت میسوزم . ای خدا کمکم کن . بغض درد رنج و صبرم................. از حد گذشته امیدم تو استی و به امید تو دست به دعا نشسته ام. تو کی میدانی چقدر دوستش دارم . نگزار عشقم را به تمسخر بگیرند . نگزاز بیشتر از این غرورم پای مال گردد. به امیدد دیدار دوستت دارم بیشتر از جان .M
سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده
در را مي شکند ميرندداخل. دختری نازی پدر و مادر مثل يک عروسک زيبا در کف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با
خون يکي شده ، ولي رو لبانش لبخنداست! همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه
نگاه مي کنند. کنار دست دخترک يک کاغذ است، کاغذي که با خون يکي شده. باباي دختر
ميره پیش هنوزم چيزي را که مي بينه باور نمي کنه، با دستايي لرزان
کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و ميخواند : دارم ميرم. دارم ميرم که بدوني
تا آخرش رو حرفام ايستادم. مي بيني بازم توانستم
باهات حرف بزنم. ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم. ولي کاش منم حرفاي تو را مي
شنيدم. دارم ميرم چون قسم خوردم
، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي
، يادته؟! تو اينجا نيستي، من تو لباس
عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟! کاش بودي مي ديدي عزیزت
چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه. کاش بودي و مي ديدي عزیزت
تا آخرش رو حرفاش مونده. دیگه دارم ميرم که بهت ثابت کنم دوستت داشتم. حالا که از
چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ،
همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت
گره خورد، يادته؟! خدا کند که سال 1388 را به خوبی و شادی سپری کرده باشید. و آمدن سال جدید 1389 را به همه دوستا و عزیزان از صمیم قلب تبریک گفته و از خداوند آرزوی سعادت و خوشبختی در تمام امور زندگی را برای تان تمنا دارم. عشق عزیزم M ! اولین بهار عشقم را برایت تبریک میگویم. امید وارم که لیاقت عشق تو رو داشته باشم و بتوانم سال های سال در کنارت باشم تا توانی هیچ درمانم مکن جز به تیغ خویش قربانم مکن گر گناهی کردم ام از من عفو کن ور خطایی رفت تاوانم مکن خم گشت سرو قامتم ؛از هجر روي يار تا كي كشم به دوش شكسته لواي غم
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم ! هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده
من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده من با خیال تو متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم ، به تو خواهم گفت چه طور؟؟؟
سلام عزيزم. دارم برایت
نامه مي نويسم. آخرين نامه یي زندگيم ام. آخه اينجا آخر خط زندگيم است. کاش من را در لباس
عروسي مي ديدي. مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟!
يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشم که ديگه حق نداري
اسمشو بياري. يادته
اون روز چقدر گريه کردم، تو اشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني
چشمات قشنگتر مي
شه! مي گفتي که من بخندم. حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم. هنوز يادمه روزي
که بابات فرستادت شهرغريب که چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه
تو چشمام. روزي
که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که واسه آينده ام پول
نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل مي کنم. هنوزم
رو حرفم هستم يا
تو يا مرگ. پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم. نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم
تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي کنم. واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام. واي کاش بودي
مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد لباس
عروس چقدر بهم ميان! عزيزم ديگه تاب نوشتن ندارم. دلم برات خيلي تنگ
شده. مي خوام ببينمت. دستم مي لرزه. طرح چشمات پيش رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ....
تا بتوانیم بهارهای بسیاری رو با هم جشن بگیریم.
گر نمیخواهی چارهای جانم مکن
رنج من مه بین به فریادم نرس
درد من نادیده گیر درمانم مکن
جز به دشنام و جفا نامم مبر
جز به درد و غصه یادی از من مکن
گر نخواهی کشتنم از تیغ غم
مبتلای درد هجرانم مکن
بر آن عزمی که ریزی خونم زجان
از من مسکینم به هر جرمی مرنج
پس به هر جرمی مرنجان جانم
فراقت از جفا ماند در درد من
درد با من گوی و درمانم مکن
| Design By : Pichak |












































